|
روی هر پله که باشی خدا يه پله از تو بالاتره ، نه به خاطر اينکه خداست ...به خاطر اينکه دستت را بگيره
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 22:16 توسط نرگس |
امروز صبح مهشید (دختر عموم)در اتاقمو باز کرد با خوشحالی گفت خاله امتحانام تموم شد من بزرگ شدم و همینطور رویا بافی میکرد که چند سال دیگه میرم دانشگاه نمیدونین با چه ذوقی حساب کتاب میکرد آهی کشیدمو بهش گفتم مهشید جان دعا کن هیچ وقت بزرگ نشی.... با چشمای معصومش یه خورده نگام کرد بعد پرسید چرا؟ بهش گفتم آخه هر چی بزرگتر بشی غصه هات هم بزرگتر میشن و زمانی میشه که مثل دیو تو رو میخورن اینو گفتمو اشکام سرازیر شد نمیدونم فهمیده بود چم شده بوسیدمو با صدای گرفته بامزه اش از روی اطمینان کامل گفت به خدا میگم غصه هات تموم بشه. خوش به حالشون با اینکه بچه ان اما دل بزرگی دارن. + نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 20:8 توسط نرگس |
ای معنای انتظار
یک لحظه بایست دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟ یک لحظه بایست و یک جمله بگو تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟ + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 21:10 توسط نرگس |
هر گاه قلبتان برای دیگران می تپد + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 20:33 توسط نرگس |
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 19:33 توسط نرگس |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 19:34 توسط نرگس
افسانه نارسیس: جوان زيبايي كه هر روز ميرفت تا زيبايي خود را در يك درياچه تماشا كند . چنان شيفته خود مي شد كه روزي به درياچه افتاد و غرق شد . و در مكاني كه آنجا به آب افتاده بود ، گلي روييد كه " نارسيس ( نرگس ) " ناميدندش. هنگامي كه نرگس مرد ، الهه هاي جنگل به كنار درياچه آمدند كه از يك درياچه آب شيرين ، به كوزه اي از اشك هاي شور تبديل شده بود. الهه هاي جنگل از درياچه پرسيدند : (( چرا مي گريي ؟ )) درياچه گفت : (( براي نرگس مي گريم . )) الهه ها گفتند : « آه ، شگفت آور نيست كه براي نرگس مي گريي .... » و ادامه دادند : « هرچه بود ، با آن كه همه ما همواره در جنگل در پي او مي شتافتيم ، تنها تو فرصت داشتي از نزديكي زيبايي او را تماشا كني . » درياچه پرسيد : « مگر نرگس زيبا بود ؟ » الهه ها شگفت زده پاسخ دادند : « چه كسي ميتواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند ؟ هر چه بود ، هر روز در كنار تو مي نشست . » درياچه لحظه اي ساكت ماند . سر انجام گفت : « من براي نرگس مي گريم ، اما هرگز زيبايي او را درنيافته بودم . براي نرگس ميگريم ، چون هر بار از فراز كناره ام به رويم خم مي شد ، مي توانستم در اعماق ديدگانش ، بازتاب زيبايي خود را ببينم! + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 19:30 توسط نرگس |
+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 20:7 توسط نرگس |
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 20:53 توسط نرگس
خوشبختي مثل يه پروانه است . وقتي دنبالش ميدوي پرواز ميكنه اما وقتي وايسي مياد رو سرت ميشينه + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 20:51 توسط نرگس |
HAPPY VALENTINES DAY اینم کیکش.... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 21:53 توسط نرگس |
گفتمش بی تو چه میباید کرد ؟ عکس رخساره ی ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهایم کو ؟ تاری اززلف سیاهش راداد .. وقت رفتن همه رومیبوسید به من ازدور نگاهش راداد .. یادگاری به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد + نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 21:57 توسط نرگس |
روزی سردی را بعد از برف بازی با دوستان و ساختن آدمکی از برف و یخ را پشت سر گذاشته اید با تنی خسته به خانه بر می گردید تا کمی چای داغ بنوشید و کنار بخاری بشینید خاطرات آن روز را بنویسید و ناگهان می بینید که خودکارتان بی رنگ است! + نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 23:45 توسط نرگس |
خوشا بر کبوترانی که عاشقانه بر گردت عشق بازی میکنند........ + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 22:45 توسط نرگس |
کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد آفتاب دیدگانم سرد میشد آسمان سینه ام پر درد میشد ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد اشکهایم همچو باران دامنم را رنگ میزد وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم..... + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 23:28 توسط نرگس |
|