بركه نقره اي

باران

باران برای من همیشه نشونی از تو بوده...........................................................

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 19:40 توسط نرگس |

سال نو مبارک

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 13:59 توسط نرگس |

گفتی....

نمایش مشخصات نفيسه مقدادی (غزل) گفتی که عشقم را نوشتی باز
بر برگهای دفتر کاهی
گفتی برای ديدنم يک شب
از شهرِ دورت می شوی راهی
گفتی شریکِ درد من هستی
با بودنت تنها نخواهم ماند
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 21:24 توسط نرگس |

 

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 13:13 توسط نرگس |

ساقی دوباره باده فروشی ز سرنهاد
جام شکسته را به کف خانه برنهاد
گفتا دوباره باز نخواهم شدن مگر
بینم رخ تو یار که غم بر دلم نهاد
آمد برون ز خانه سوی کوی دوست رفت
آنجا هم هیچ ندید دوباره صنم نهاد
باز امدو گرفت ساغر بی باده را همی
تا پر کند ز باده جامی که بر نهاد
اکنون رسید موسم گل چیدن ای عزیز
بر خیز دامن پر گل در چمن نهاد
آن کس که در پی او رفته ایی ز باغ
اکنون میان باغ منتظر دیده بر نهاد
آهم اگر برون رود از خانه دلم
یک دم بیا که منتظر دیده سر نهاد
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:43 توسط نرگس |

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 17:21 توسط نرگس |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11:39 توسط نرگس |

ببار........

باران لطیف و پر تپش و مهربان ببار زیباییت تداعی تصویر زیبای ماه اوست

تنها عبور آبی تو در دل زمان گویای عشق پاک و دل بی گناه اوست

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 22:46 توسط نرگس |

ساحل و موج

ساحل وموج

موجی به ساحل آمدویک بوسه برگرفت گامی جلوترآمدوبوسی دگر گرفت

باکفتن عبارت-دیوانه ای مگر-!؟ جنگی میان ساحل و آن موج درگرفت

موج ازگذشته هاوزمانهای دورِ دور راز نهانِ سینه خود را ز سر گرفت

ساحل به اعتراض لب خود ز هم گشود این بار موج بوسه ای آهسته تر گرفت

ساحل که لب ز بوسه آن موج می گزید آغوش خودگشوده و او رابه بر گرفت

امّادریغ و درد که این موج پرفریب بااین تبانی ازمن مسکین گُهرگرفت

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 18:38 توسط نرگس |

..........

قاصدک برد پیام دل را
پیش برگان گل لاله و نرگس
تا بگوید به آنها
چه بهاری زیباست
لیک در راه بدیده
دیده دخترکی تر
اشک حسر بر جشم
با خودش گفت چرا
این زمین ابی نیست
و سراپرد ه ابهام چرا
این همه دلگیر است
و دوباره پرسید
از خودش این چه معنا دارد
که دل پیر خرابت شکنی
و جدا گردی
از سراپرده عشق
بهتر آنست که آنجا باشی
تا بینی سحرا مرد خدا را هر صبح

شعر از دوست خوبم اسد که لطف کردند برای آپ قبلی گذاشتند

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:22 توسط نرگس |

لب پنجره ی صبح نشسته بودم که رهگذر عبور کرد !

 

طلایی گندم روی حصیری کلاهش برق می زد .

 

زمین گام هایش را در آغوش گرفته بود

 

و او آویزان اندیشه ، تاب می خورد !

 

رها و بی پروا ...

 

نه دلداده ی لبخند بود ، نه خام نجوا

 

سبزه ای دید ، بوسید !

 

مورچه را دانه ای بخشید ، دلتنگی حوض را ماهی کشید .

 

شانه به شانه ی نور ، مهر پاشید !

 

...

 

خواستم بپرسم :

 

آی عابر آبی ، تو " سبز بودن " را از ... آموخته ای ؟

 

...

 

پنجره ی معنا بسته شده بود و قاصدک سبک تر از خیال پر کشید .  

                             

 

ناکجا آبادـصمیم

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:57 توسط نرگس |

محبت

نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود.

        بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود.

             بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود.

                  بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود .

                         وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:40 توسط نرگس |

دستگیر

روی هر پله که باشی خدا يه پله از تو بالاتره ، نه به خاطر اينکه خداست ...به خاطر اينکه دستت را بگيره

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:16 توسط نرگس |

امروز صبح مهشید (دختر عموم)در اتاقمو باز کرد با خوشحالی گفت خاله  امتحانام تموم شد من بزرگ شدم و همینطور رویا بافی میکرد که چند سال دیگه میرم دانشگاه نمیدونین با چه ذوقی حساب کتاب میکرد

آهی کشیدمو بهش گفتم مهشید جان دعا کن هیچ وقت بزرگ نشی....

با چشمای معصومش یه خورده نگام کرد بعد پرسید چرا؟

بهش گفتم آخه هر چی بزرگتر بشی غصه هات هم بزرگتر میشن و زمانی میشه که مثل دیو تو رو میخورن اینو گفتمو اشکام سرازیر شد نمیدونم فهمیده بود چم شده بوسیدمو با صدای گرفته بامزه اش از روی اطمینان کامل گفت به خدا میگم غصه هات تموم بشه.

خوش به حالشون با اینکه بچه ان اما دل بزرگی دارن.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 20:8 توسط نرگس |

......

ای معنای انتظار

یک لحظه بایست دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟

یک لحظه بایست و یک جمله بگو تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:10 توسط نرگس |