پائیز
در کوچه باغهای پائیزی راه می روم.صدای خش خش برگها را می شنوم وکودک درونم به وجد می آید. دلم میخواهد در خیابان بی هیچ ملامتی بدوم.برگها را زیر پایم له کنم وبا قشنگترین موسیقی طبیعی دنیا گوشم را بنوازم و تا ابد به زیباترین رنگهای نارنجی وزرد پائیزی بنگرم. دلم می خواهد زیر باران بمانم دهانم را باز
کنم قطرهای باران را بچشم وخیس خیس از قطرات باران واشک دعا کنم:دعائی که گفته شده است در هنگام
نزول باران اجابت می شود.دلم میخواهد پایم را در چاله های آب کنم وسردی آب را از پس جورابهایم حس کنم دلم می خواهد قرمزی دستهایم را به گرمای بخاری بسپارم تا یخ وجودم آب شود احساسم بشکند و نشاطی یابم.
دلم میخواهد چشمانم را ببندم و در یک لحظه هفت ساله بشوم:آخر پائیز.زیر کرسی ذغالی مادربزرگ ما بچه ها
پاهایمان را به هم بزنیم گاهی بسوزیم و گاهی زیر چشمی برای هم خط ونشان بکشیم. دلم میخواهد مادربزرگ دوباره زنده شود و با یک کاسه بزرگ انارهای قرمز دان کرده با گلپر ونمک وارد شود.ازشادی فریاد بکشم و
اوراببینم که با دقت فراوان کاسه های کوچک کل سرخی راپرمیکندتا دوباره دعوایمان نشود.
دلم میخواهد درخانه رابازکنم وببینم بوی برنج ایرانی که مادر روی اجاق سه فتیله پخته فضا راعطرآگین کرده است
دلم میخواهد آن شبهای پائیزی برگردد شب های پائیزی که ما بچه ها به چشمان مادربزرگ می نگریستیم وقصه های ملک جمشیدوماه پیشانی ونمکی را برای هزارمین بارمی شنیدیم.بازهم از ترس غول هاچشمانمان رامی بستیم
وازپیروزی ملک فرشید در پوست خود نمی گنجید یم.چشمهایمان کم کم گرم می شد و تلاش برای باز نگه داشتنش راه به جائی نمی برد .کاسه های تخمه در دستمان شل میشد وصدای آرامو دلنشین مادربزرگ که دیگر آرام شده بود.ما را به دلچسب ترین خواب دنیا فرومی برد.
فردا صبح که معمولا جمعه ها بود با صدای تکه تکه کردن گوشت هایی که می رفت آبگوشت شود .بیدارمی شدیم
صدای قل قل سماورومادربزرگ که دراستکان کمرباریک.چای تازه دم می ریخت و نان داغ داغ که با پنیر محلی
را که انگار خوشمزه ترین غذا بودبه سرعت می بلعیدیم وبا سایر دخترها خاله بازی می کردیم .آن طرف تر
پسرهانقشه می کشیدندکه چطور بازی ما را خراب کنند واشک ما را درآورند اما با یک داد مادربزرگ پسرهاماست ها راکیسه هامیکردند وفقط جرات شکلک در آوردن داشتند .
شب.سرگوشت کوبیده دعوا بود وباز هم مادربزرگ حق مادخترها را می گرفت.بعد ازشام.باز هم عموهااز شیطنت ها و دسته گلهایی که درکودکی به آب داده بودند تعریف می کردند ما ازخنده روده بر می شدیم و به مادربزرگ که سرش راباخنده تکان میداد وگویی با گوشه روسری اش آهسته آهسته اشک خاطرات آن سالها
را پاک می کرد. زیرچشمی نگاه میکردیم.
شب که میشد زیر لحافی که سنگینی اش نفسم را تنگ میکرد با دخترها تا صبح نجوا میکردیم در اتاق دیگر
صدای خر وپف عموها به گوش می رسید وماتن صدای هر کدام را با هم مقایسه وآن را تقلید می کردیم.
گوشم را تیز می کردم تا صدای زن عموها را بهتر بشنوم که اندر باب نیکو شوهر داری
گوی سبقت را از هم می ربودند:وبه تخت مادربزرگ می نگریستم گوئی کعبه آمال من بود و به حرفهایی نامفهومی که در خواب می زد.فکر کرده وسعی می کردم مفهومی را از آن جستجو کنم :خاطرات سالهای
قحطی یا جنگ .مردن بچه هایش دراثرآبله یا زایمان های سخت وبچه های زیاد…
صدای افتادن برگی دیگر مرا از درون کودکی ام بیرون می آورد. به خود مینگرم که در صندلی ننو یی ام کنار شومینه آرام آرام تکان می خورم وآرزو می کنم کاش بجای سنگهای گازسوز. داخل شومینه هیزمهایی بود که بوی سوختنش مشامم را پر از خاطرات می کرد و به جای خالی مادربزرگ وچشمان آبی دریائی اش فکر میکنم. چشمانم را می بندم واز اعماق وجودم برایش آرامش و آمرزش ابدی میخواهم![]()
![]()
![]()

