تبليغاتX
بركه نقره اي







بركه نقره اي

محبت خدا

یه روز یه گنجشک کوچولوکه از پدر مادرش تازه جدا شده بود"مونده بود حیرون

که چیکار کنه به فکرش رسید که برای خودش خونه ای بسازه.با مشقت فراوون

بعد از چند روز توونست یه خونه خوشگل برای خودش بسازه .خیلی خوشحال بود.....

چند وقتی گذشت یه روز باد شدیدی اومدولونه اشو خراب کردگنجشکه غصه دار شد

روزو شب غصه میخورد واشک می ریخت .خدا به فرشته هاش گفت برین ببینین

حالش چطوره:فرشته ها رفتن ونشستن باهاش صحبت کردن اما اون مدام شکوه میکرد

و میگفت مگه من چیکار کرده بودم مگه لونه من چقدر از دنیا رو گرفته بود.......

خدا به فرشته هاش گفت بهش بگین یه مار میخواست به لونه ات حمله کنه وتو خواب بودی من به باد گفتم

که اینطوری بیدارت کنه من خیلی از بلاها رو بدون اینکه خودتون بفهمین ازتون دور می کنم

گنجشک تا اینو فهمید خیلی خوشحال شدوملکوت غرق شادی شد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 23:22 توسط نرگس |