بیاییم قدر همدیگه رو بدونیم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:37 توسط نرگس
|
آدم برفی با نور خورشید خانوم چشماشو باز کرد.
این اولین باری بود که اونو می دید.
آخه بچه ها تازه دیشب ساخته بودنش.
اون قدر اون جا موند و به خورشید نگاه کرد
تا یواش یواش آب شد و دیگه هیچی ازش نموند.
ولی هیچکس نفهمید که آدم برفی از گرمای آفتاب
آب نشد بلکه از شرم وجود خودش آب شد.
از شرم اینکه خورشید خانوم بدون هیچ توقعی
با تمام وجود و بدون کم و کاستی به اون تابید.
ولی آدم برفی هیچ کاری نمی تونست براش انجام بده.
حالا من وتو که هر روز خورشید خانومو می بینیم
و از همه لطف هاشم خبر داریم
چرا قدر این روزارو نمی دونیم؟؟؟؟؟؟؟