تبليغاتX
بركه نقره اي







بركه نقره اي

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:34 توسط نرگس

افسانه نارسیس

 

افسانه نارسیس:

جوان زيبايي كه هر روز ميرفت تا زيبايي خود را در يك درياچه تماشا كند . چنان شيفته خود مي شد كه روزي به درياچه افتاد و غرق شد . و در مكاني كه آنجا به آب افتاده بود ، گلي روييد كه " نارسيس ( نرگس ) " ناميدندش. هنگامي كه نرگس مرد ، الهه هاي جنگل به كنار درياچه آمدند كه از يك درياچه آب شيرين ، به كوزه اي از اشك هاي شور تبديل شده بود. الهه هاي جنگل از درياچه پرسيدند : (( چرا مي گريي ؟ )) درياچه گفت : (( براي نرگس مي گريم . )) الهه ها گفتند : « آه ، شگفت آور نيست كه براي نرگس مي گريي .... » و ادامه دادند : « هرچه بود ، با آن كه همه ما همواره در جنگل در پي او مي شتافتيم ، تنها تو فرصت داشتي از نزديكي زيبايي او را تماشا كني . » درياچه پرسيد : « مگر نرگس زيبا بود ؟ » الهه ها شگفت زده پاسخ دادند : « چه كسي ميتواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند ؟ هر چه بود ، هر روز در كنار تو مي نشست . » درياچه لحظه اي ساكت ماند . سر انجام گفت : « من براي نرگس مي گريم ، اما هرگز زيبايي او را درنيافته بودم . براي نرگس ميگريم ، چون هر بار از فراز كناره ام به رويم خم مي شد ، مي توانستم در اعماق ديدگانش ، بازتاب زيبايي خود را ببينم!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:30 توسط نرگس |

-

در شبی از شب های فصل خزان در حالیکه بی اختیار در کلبه سرد وخاموش زندگی رو به پنجره نشسته بودم و نه به فکر طلوع فرداهای بی پایان بودم ونه زندگی دوباره ناگهان تو مانند شهابی از بالای سرم گذشتی و مرا به زندگی امیدوار کردی پس به تو می اندیشم
+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 20:7 توسط نرگس |