تبليغاتX
بركه نقره اي







بركه نقره اي

ساحل و موج

ساحل وموج

موجی به ساحل آمدویک بوسه برگرفت گامی جلوترآمدوبوسی دگر گرفت

باکفتن عبارت-دیوانه ای مگر-!؟ جنگی میان ساحل و آن موج درگرفت

موج ازگذشته هاوزمانهای دورِ دور راز نهانِ سینه خود را ز سر گرفت

ساحل به اعتراض لب خود ز هم گشود این بار موج بوسه ای آهسته تر گرفت

ساحل که لب ز بوسه آن موج می گزید آغوش خودگشوده و او رابه بر گرفت

امّادریغ و درد که این موج پرفریب بااین تبانی ازمن مسکین گُهرگرفت

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 18:38 توسط نرگس |

..........

قاصدک برد پیام دل را
پیش برگان گل لاله و نرگس
تا بگوید به آنها
چه بهاری زیباست
لیک در راه بدیده
دیده دخترکی تر
اشک حسر بر جشم
با خودش گفت چرا
این زمین ابی نیست
و سراپرد ه ابهام چرا
این همه دلگیر است
و دوباره پرسید
از خودش این چه معنا دارد
که دل پیر خرابت شکنی
و جدا گردی
از سراپرده عشق
بهتر آنست که آنجا باشی
تا بینی سحرا مرد خدا را هر صبح

شعر از دوست خوبم اسد که لطف کردند برای آپ قبلی گذاشتند

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:22 توسط نرگس |

لب پنجره ی صبح نشسته بودم که رهگذر عبور کرد !

 

طلایی گندم روی حصیری کلاهش برق می زد .

 

زمین گام هایش را در آغوش گرفته بود

 

و او آویزان اندیشه ، تاب می خورد !

 

رها و بی پروا ...

 

نه دلداده ی لبخند بود ، نه خام نجوا

 

سبزه ای دید ، بوسید !

 

مورچه را دانه ای بخشید ، دلتنگی حوض را ماهی کشید .

 

شانه به شانه ی نور ، مهر پاشید !

 

...

 

خواستم بپرسم :

 

آی عابر آبی ، تو " سبز بودن " را از ... آموخته ای ؟

 

...

 

پنجره ی معنا بسته شده بود و قاصدک سبک تر از خیال پر کشید .  

                             

 

ناکجا آبادـصمیم

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:57 توسط نرگس |