![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز صبح مهشید (دختر عموم)در اتاقمو باز کرد با خوشحالی گفت خاله امتحانام تموم شد من بزرگ شدم و همینطور رویا بافی میکرد که چند سال دیگه میرم دانشگاه نمیدونین با چه ذوقی حساب کتاب میکرد
آهی کشیدمو بهش گفتم مهشید جان دعا کن هیچ وقت بزرگ نشی....
با چشمای معصومش یه خورده نگام کرد بعد پرسید چرا؟![]()
بهش گفتم آخه هر چی بزرگتر بشی غصه هات هم بزرگتر میشن و زمانی میشه که مثل دیو تو رو میخورن اینو گفتمو اشکام سرازیر شد نمیدونم فهمیده بود چم شده بوسیدمو با صدای گرفته بامزه اش از روی اطمینان کامل گفت به خدا میگم غصه هات تموم بشه.
خوش به حالشون با اینکه بچه ان اما دل بزرگی دارن.![]()
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 20:8 توسط نرگس
|

