لب پنجره ی صبح نشسته بودم که رهگذر عبور کرد !
طلایی گندم روی حصیری کلاهش برق می زد .
زمین گام هایش را در آغوش گرفته بود
و او آویزان اندیشه ، تاب می خورد !
رها و بی پروا ...
نه دلداده ی لبخند بود ، نه خام نجوا
سبزه ای دید ، بوسید !
مورچه را دانه ای بخشید ، دلتنگی حوض را ماهی کشید .
شانه به شانه ی نور ، مهر پاشید !
...
خواستم بپرسم :
آی عابر آبی ، تو " سبز بودن " را از ... آموخته ای ؟
...
پنجره ی معنا بسته شده بود و قاصدک سبک تر از خیال پر کشید .
ناکجا آبادـصمیم
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:57 توسط نرگس
|

